ج٫ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۴۰۱

پایگاه خبری پریشهر

تحليلي خبري

چگونه متلک نشنویم!

1 دقیقه خوانده شده

مهشید گودرزیان-دوره دبیرستان دبیر بینش ی داشتیم که زمان عمده ای از کلاس را اختصاص می داد به آموزش این که «چگونه در خیابان متلک نشنویم»

او هر هفته در کارگاه آموزشی اش به ما یاد می داد که چه طور به جای شلنگ تخته انداختن در خیابان قدم های کوتاه و کوچک برداریم. او زاویه مجاز چرخش سر در خیابان را با رسم شکل نشان‌مان می داد و تأکید می کرد حواسمان باشد که در اماکن عمومی اسم و فامیل همدیگر را بلند صدا نکنیم و اگر چنانچه روزی کسی از ما مرتکب این خبط شد، ما، خودمان، “خانم” باشیم و هرگز از آن زاویه مجاز چرخش عدول نکرده و پشت سرمان را نگاه نکنیم.

دبیر بینش ما، سگرمه های در هم کشیده و لبهای بی لبخند را به مثابه سپری فولادین می دانست و می گفت که رعایت این دو مهم بازدارندگی مناسبی در برابر پرتاب متلک های خیابانی ایجاد می کند.

روزی که قرار بود در باب “نوع پوشش و تأثیرات آن در محافظت از خود در برابر متلک پرانی” آموزشمان بدهد، تجربه ی شخصی اش را با ما در میان گذاشت. او گفت که سالها قبل برای رفت و آمد به یکی از مدارس اطراف شهر باید از مینی بوس استفاده می کرده و با توجه به ساعت رفت و آمد، مینی بوسْ مسافران تقریباً ثابتی را جا به جا می کرده است. احدی از ثابتین، پسرک جوانی بود که هر روز در تمام طول مسیر به این خانم دبیر بینش ما چشم می دوخته و با برانداز کردن فرق سر تا نوک پا، ایشان را بسیار معذب می کرده. خانم بینش ما که معتقد به “خودم باید خانم باشم” بود، مدتی تلاش کرد تا با جلوتر آوردن لبه چادر روی پیشانی، آن اندک زلف ناصیه که غفلتاً از بالای مقنعه‌ بیرون می زد را بپوشاند. اما وقتی دید فایده ای ندارد، اندکی بيشتر دقیق شد و با دنبال کردن مسیر نگاه پسرک از گوشه چشم، دریافت که گویا این حد فاصل مچ تا کمی از ساق دست که معمولاً به وقت منظم کردن چادر و مقنعه از زیر مانتو بیرون می ماند باعث جلب نگاه پسرک شده است. پس در اسرع وقت نسبت به تهیه ساق دست اقدام کرد و خیالش از پوشش آن منطقه هم راحت شد. اما نگاه ها تمامی نداشت و به نظرش حالا باید فکری به حال فاصله انگشتان تا مچ دست می کرد که اگرچه در اسلام لخت ماندن آن بخش مجاز است ولی حالا که ضرورت پیش آمده – با خودش تکرار کرد- “خودم باید خانم باشم و یک دستکش پوشیدن تا حالا کسی را نکشته” …

دستکش و ساق دست و پوشاندن اندک زلف ناصیه اما راه به جایی نبرد و کار به تعویض کفش رسید. دبیر بینش ما فکر کرده بود احتمالا صدای تق تق کفش های پاشنه بلندش هنگام ورود و خروج به مینی بوس، نگاه پسرک را به سمت او می برد پس کفشهایش را با یک جفت کفش پرستاری بی صدا عوض کرد.

اولین روزی که پس از پوشیدن کفش های پرستاری، بی صدا سوار مینی بوس شد اثری از پسرک ندید. در طول مسیر از بقیه ثابتین شنید که گویا روز قبل، دختری، از معدود مسافران متغیر، نسبت به نگاه‌های پسرک معترض شده و سر و صدا و جنجالی حسابی به راه انداخته و در اواسط مسیر، پسرک متعرض را به کمک راننده پرت کرده است بیرون…

دل ما دختر دبیرستانی ها خیلی خنک شد.

دبیر بینش ما اگرچه با ذکر “حالا اینجاش خیلی مهم نیست” از انتهای قصه به سادگی عبور کرد اما در واقع  دقیقاً “همانجایش بود که مهم بود”.  «اعتراض»!

تجربه دبیر بینش گواه روشنی شد برای همه ما که بفهمیم چرا به رغم رعایت همه نکات ایمنی باز هم همچنان آماج متلک پرانی قرار می گیریم و یاد بگیریم سپر فولادین، نه سگرمه های در هم کشیده که زبانی است که باید به وقت تعرض به اعتراض بچرخد و صدایی که بی ترس و خجالت، قربانی بودن را فریاد بزند.

داستان های بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.